هر صبح یادم می‌رود ماجرا از چه قرار است.
می‌بینم دود با گامهای بلند
از سر شهر بالا می رود.
من به هیچ‌کس تعلق ندارم.

بعد یاد کفشهایم می‌افتم،
یادم می‌آید چطور باید آنها را به پا کنم
چطور وقتی خم می‌شوم که بندهایشان را گره بزنم،
به زمین نگاه می‌کنم

Autor: نمی دانم

هر صبح یادم می‌رود ماجرا از چه قرار است.<br />می‌بینم دود با گامهای بلند<br />از سر شهر بالا می رود.<br />من به هیچ‌کس تعلق ندارم.<br /> <br />بعد یاد کفشهایم می‌افتم،<br />یادم می‌آید چطور باید آنها را به پا کنم<br />چطور وقتی خم می‌شوم که بندهایشان را گره بزنم،<br />به زمین نگاه می‌کنم<br /> - نمی دانم




©gutesprueche.com

Data privacy

Imprint
Contact
Wir benutzen Cookies

Diese Website verwendet Cookies, um Ihnen die bestmögliche Funktionalität bieten zu können.

OK Ich lehne Cookies ab