...
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی
...
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی غمی
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی
گریه ی حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندرین دریا نماید هفت دریا شبنمی

Autor:

...<br />چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو<br />ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی<br />زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت<br />صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی<br />...<br />در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست<br />ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی<br />اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست<br />رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی غمی<br />آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست<br />عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی<br />گریه ی حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق<br />کاندرین دریا نماید هفت دریا شبنمی  -




©gutesprueche.com

Data privacy

Imprint
Contact
Wir benutzen Cookies

Diese Website verwendet Cookies, um Ihnen die bestmögliche Funktionalität bieten zu können.

OK Ich lehne Cookies ab