عزيز دلم، مي داني سيم آخر چيست؟ همه خيال مي كنند كه سيم آخر
ساز است. حتا يک نوازنده بي سواد روی صحنه زد به سيم آخر تارش گفت:
اين هم سيم آخر! اما سيم آخر يعني وقتي مي رفتند قمار، سكه زرشان را كه
مي باختند، جيبشان را ميگ شتند، آخرين سكه سيم را هم به قمار مي زدند.
مي زدند به سيم آخر، به اميد بردن همه هستي، يا به باد دادن آخرين سكه
نيستي.
سرزمین من کجاست ؟ من کجایی ام ؟ از کجا به کجا پرتاب شدم ؟ تو به من بگو، برادر! اصلاً چرا این
جوری شدیم ؟ ما انقلاب کردیم ، اما انگار منفجر شدیم . یک تکه مان رفت زیر خاک . یک تکه مان میراث خوار
شد، افتاده است به دزدی گرگی ، هرجا بوی پول بیاید سرمایه گذاری می کند، با دادستا ن انقلاب شریک شده
که در جزیره ی کیش پاساژ بزند، حالا هم دارد مبلیران ورشکسته را می خرد تا آباد کند. یک تکه مان به
بغداد افتاد، تا زنده بود عربی بلغور می کرد، چریک های سالخورده را به صف می کشید و از میلیشیای
خواهران سان می دید. آخرش توی بیابان ها جوری لت و پارش کردند که انگار گرگ او را دریده . آره ، گرگ
او را درید.
آرسن لوپن بود، ولی بامزه بود. آدمی که بتواند خودش را سالم و عاقل جا بزند و رفیق ش را چهل وهشت ساعت در بیمارستان روانی اسیر کند، یک نابغه است .
گفت: قورباغه ! می دانی چی شد؟ یک شب احساس کردم خداوندگار زمین و زمان منم . همه چیز زیر بال و پر من است ، اگر پشه ای در آن سر دنیا ویز ویز می کرد می شنیدم . اصلاً یک جوری شده بودم که حالا نمی توانم برات بگویم . به رفیقم گفتم من خدای تو هستم . گفت هستی که هستی ، لِک میش اَ م آرش . گفتم هالت دی کلاپ ه، زانو بز ن. و این جوری جلوش سینه سپر کردم . گفتم زانو بزن . گفت نمی زنم ، و من با مشت زدم توی
صورتش . بیهوش شد و وسط آشپزخانه افتاد. بعد فکر کردم به زنش تجاوز کنم، نشد. زنش پاچه ورمالیده ای بود که نگو. جیغ و داد میکرد. خوب من داشتم باهاش سر و کله میزدم که شوهرش از پشت با چوب کلفتی خواباند توی کمرم . نفسم برید و دلغشه گرفتم . بعدش نمی دانم چه بلایی سرم آمد، فقط یادم هست که وقتی رفیقم مرا به اینجا آورد، به مسؤول پذیرش گفتم: آقای برادران آلکسیانا، این رفیق من حالش اصلاً خوش نیست ، میخواست به زن من تجاوز کند. و همه ی داستان را وارونه تعریف کردم . رفیقم چهل وهشت ساعت به
جای من اینجا بود و من دور و بر خانه اش تلاش می کردم که یک جوری بروم تو و با زنش بخوابم . امّا نشد. گیر افتادم . خوشت آمد، مجید قورباغه؟
ناصر گفت: الاغ ! تو باید بفهمی که اعدام اصلاً کار خلافی است . تو چه کار به محاکمه و گناه داری؟
- یعنی تو معتقدی که حالا اگر دری به تخته خورد و قدرت به دست اپوزیسیون افتاد نباید این آخوندهای ناکس را به تیر چراغ برق آویزان کرد؟
- اولاً کدام اپوزیسیون ؟ ثانیاً تیر چراغ برق را برای روشنایی شهر ساخته اند، نه برای آویزان کردن گناهکاران . ثالثاً چرا اعدام ؟ پس تو چه فرقی با لاجوردی جلاد داری ؟ گندش را درآورده اید، همه تان سروته یک کرباسید و ویلچرش را برد کنار پنجر ه و دیگر به بحث ادامه نداد. خیابان را تماشا می کرد.
« prima precedente
Pagina 2 di 2.
Data privacy
Imprint
Contact
Diese Website verwendet Cookies, um Ihnen die bestmögliche Funktionalität bieten zu können.