هرگز از مرگ نهراسيدهام
اگرچه دستاناش از ابتذال شکنندهتر بود.
هراس ِ من باري همه از مردن در سرزمينيست که مزد ِگورکن از بهاي ِ آزادي ِ آدمي افزون باشد
گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه بن بست
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک!
هزار کاکلیِ شاد
در چشمانِ توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من
عشق را
ای کاش زبانِ سخن بود
آنکه میگوید دوستات میدارم
دلِ اندهگینِ شبیست
که مهتابش را میجوید
ای کاش عشق را
زبانِ سخن بود
هزار آفتابِ خندان در خرامِ توست
هزار ستارهی گریان
در تمنای من
عشق را
ای کاش زبانِ سخن بود
Tag: عاشقانه
اي خداوندان ِ خوفانگيز ِ شبپيمان ِظلمتدوست!
تا نه من فانوس ِ شيطان را بياويزم
در رواق ِ هر شکنجهگاه ِ پنهانيي ِ اين فردوس ِ ظلمآئين،
تا نه اين شبهاي ِ بيپايان ِ جاويدان ِ افسونپايهتان را من
به فروغ ِ صدهزاران آفتاب ِ جاودانيتر کنم نفرين،
ظلمتآباد ِ بهشت ِ گند ِتان را، در به روي ِ من
بازنگشائيد
من اما در زنان چیزی نمی یابم – گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش -
من اما در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علف های بیابانی که رویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند، با چیزی ندارم گوش
مرا گر خود نبود این بند، شاید، بامدادی، همچو یادی دور و لغزان، می گذشتم از تراز خاک سرد پست
جرم این است....
جرم این است
در انتهای اندوه دریچه روشن گشاده است
احمد شاملوTag: شعر
بهاری دیگر امده است اری اما برای زمستان هایی که گذشته نامی نیست
احمد شاملواز مرگ....
هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شكننده تر بود.
هراس من -باري - همه مردن در سرزميني ست...
كه مزد گوركن
از بهاي آزادي آدمي افزون باشد.
Tag: مرگ
کوه با نخستین سنگها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
با مشاهده یک در بی درنگ لزوم دیوارها احساس می شود. آیا با مشاهده یک دیوار هم به همان اندازه لزوم یک در را احساس می کنیم؟
احمد شاملو« prima precedente
Pagina 4 di 8.
prossimo ultimo »
Data privacy
Imprint
Contact
Diese Website verwendet Cookies, um Ihnen die bestmögliche Funktionalität bieten zu können.